تبليغاتX
مهتاب من عشقه من
مهتاب من عشقه من

می نوسم از دل تنهام برا اونی که می خواستمش ولی لی یاقته داشتن شو نداشتم

به احترام اشک هایی

                                   که بر گونه هایم

                   خشک گردید

به احترام بغض هایی

                           که فرصت باریدن پیدا نکردند

و به احترام

             زیبا ترین هدیه خداوند ( عشق )

سکوتی می کنم

                         یه سنگینی فریاد .

نوشته شده در ساعت 15:10 توسط تنهایی| |

اولين نگاهت آن قدر برايم شيرين بود
كه گويي روح فرهاد در من دميده باشند…
من قهرمان افسانه عاشقانه اي شدم
كه پايانش را نمي دانستم
هرشب
در اوج تنهايي
به اندازه عظمت بيستون برايت گريستم…
و اكنون
وقت آن شده است كه شيريني نگاهت را پس بدهم
و شربت تلخ آخرين خداحافظيت را بنوشم
روح فرهاد كم كم از وجود من مي رود
و هر بار بخشي از وجود مرا نيز با خود مي برد…
امشب حال عجيبي دارم
خوابم به چشمانم نمي آيد
كه ناگهان
صدايي به گوشم زمزمه مي كند:
"بخواب٬ امشب آخرين شب تنهاييست"
چشمانم را مي بندم
صدا٬ صداي مهتاب بود….

نوشته شده در ساعت 15:9 توسط تنهایی| |
نیمه شب است ....

خواب بر بیداری مغلوب ... و دوباره یاد تو بر همه ی افکارم غالب گشته.

فکر تو که همیشه با آمدنش اشک را همراه دارد.

عزیز ترینم ، تا سر حد یک انفجار نا بهنگام ناراحتم

میدانم که تا روز دیدارت باید چندین بهار دیگر را سپری کنم.

میدانم که شاید سرنوشت ما آنطور که میخواهیم نباشد.

اینها را و خیلی چیزهای دیگر را میدانم.

ولی احساس میکنم شیون مدام شبانه ی من بالاخره آنچه را که میخواهم به من میدهد.

احساس میکنم آسمان هم میخواهد در اندوهم با من شریک شود.

او هم ابرهای سیاهش را برای یاری ام در دل خود گسترانیده .

ابرها هم میخواهند با من هم گریه شوند.

آسمان میگرید و بادها شیون کنان فریاد میکشند:بریز...!ای آسمان اشک بریز..

گویی آنها هم عظمت غم و اندوه قلبم را درک کرده اند.

و این گناه من نیست.گناه تو هم نیست.خودم هم نمیدانم باید چه کسی را مقصر کنم.شاید هم سرنوشت!!!

در چنین روزهایی من نمیتوانم با این کلمات اندکی از غم واندوهم را کم کنم ولی فقط میتوانم بگویم :

به امید روزیکه نزدیکی دلها و دست ها و دیده ها فکر نامه را از سر هایمان بیرون کند.
" تا کدامین پنجه بگشاید قبای صبح آن دیدار عشق من تا نامه ای دیگرخداحافظ"
نوشته شده در ساعت 15:8 توسط تنهایی| |
یکی از نامه هایی که برات تو زمانه آشنایی نوشتم رو می خوام بزارم نمیدونم هنوز سر میزنی به اینجا یا نه ولی خیلی دلم گرفته مهتاب خیلی زمانه و زندگی با هم دست به یکی کردن تا حاله منو بگیرن هر جا هستی خوشبخت باشی خانومی خیلی خوشحال میشم اگه سر میزنی بهم نظرت رو ببینم البته خصوصی .....   


کنارم باش ...

شاهد لحظه هايم باش...

ببين با رفتنت چه دردي ميکشم ...

ببين ديگر زمونه طلوع عاشقانه ندارد ...

اي عزيز دلم اي تنها سنگ صبورم با رفتنت من نيز نابود شده ام آري عزيز دلم من بي

تو اين زندگي اين دنيا را نميخواهم من تو را ميخواهم
 
تويي که پاکي را در نگاه زيبايت ميبينم تويي که صداقت را در اعماق وجودت حس
 
ميکنم پس نرو  و تنهايم نگذار اين دنيا بي تو زيبايي ندارد اين دنيا برايم بي تو پوچ و
 
بي مفهوم است آري  عزيز دلم من ميخواهم کنارت باشم نه ساعت ها بلکه
 
ساليان دراز ميخواهم تو از آن من باشي ميخواهم آن قلب پاک و معصوم در زندان دل
 
من باشد عزيزم دوستت دارم باور کن که تو تنها عشق بودي و خواهي ماند اي

ستاره ي شب هاي بي قراري اي تک سوار جاده ي عشق و زندگيم دوستت دارم به

آن ايزد يکتا که تو را مرا افريد قسم که دوستت دارم بمان ...

آري بمان شاهد لحظه هايم باش شاهد لحظه هايي که من بي تو مانند شمع اب

ميشوم و ميسوزم... اي تمام وجودم دوستت دارم به وسعت يه درياي طوفاني

دوستت دارم به اندازه تمام دنيايي که پروردگار افريده تو را ميپرستم اي عشق

مقدسم دوستت دارم دوست داشتم دستانت در دستانم بود تا از عشق تو اب ميشدم

و در اتش عشقت ميسوختم دوست داشتم در کنارت بودم تا در چشمانت خيره

ميشدم و دوست داشتنم را به زبان مي اوردم اري اي عشقم تنها کسم من عاشقم

عاشق تو عاشق چشمهايت دل مهربانت تنهايم نگذار ...

نگذار با بدي ها زشتي ها نامردي هاي دنيا آشنا شوم اي عزيزم تنهايم نگذار من به

جز تو همدمي ندارم مونس دلي ندارم اي تنها ستاره ي شب هاي بي کسي ام تو

هم مثل من با سختي ها بجنگ براي بهم رسيدن بايد جنگيد پس تنهايم نگذار تو هم

مثل من با خوبي ها بدي ها بجنگ نگذار با نبودنت در اين دنياي به ظاهر زيبا غرق

شوم نگذار با نبودنت من نيز نابود شوم بگذار با بودنت طعم  عشق را بچشم بگذار با

بودنت به شهر ارزوها سفر کنم پس بمان و دستانم را در اين شهر غريب بي کس

نگذار پس بمان و مثل من چشم انتظار پيوند باش...


میخوام بگم

میخوام بگم بوی تنت برای من یک دنیاس.........

میخوام بگم امدنت برام شده یک رویا...........

میخوام بگم دوست دارام با این دو چشم بی تاب.......

میخوام بگم عاشقتم نگاهمو تو دریاب..........

میخوام بگم شدی افسانه هر کتابم........

میخوام بگم شدی شهرزادهه قصه هایم.....

میخوام بگم غرورمو برای تو شکستم.........

از این به بعد میخوام که اسمتو فریاد کنم.......

تو گوش هر شقایقی اسمتو بیداد کنم........

میخوام دیگه نترسم از غروب بی کسی هام........

میخوام دیگه جدایی هم فلب منو نشکنه..........

به امید نبودنت تمام عمر صبر کنه.........

میخوام بگم مال منی تا اخر زندگی...........

ولی تو منو فروختی با همه این سادگیم..........

میخوام که دیگه دوریتو توی دلم حک کنم.........

رنگ نفسهایی تورو تو سینه ام حبس کنم........

میخوام بگم زندگیمو مرگ من دست توس............

اگر بخوای همین الان برای تو میمیرم..............

اما تورو خدا بذار قبل از مرگم..........

کمی نگاهت بکنم................

میخوام ببوسم دو تا چشمای قشنگ تورو...........

میخوام که لب وا کنم و اسم تورو بخونم.......

بعدش وصییت کنم و هر جمعه بیایی سر قبرم...........

یک گل رز زرد بذاری کنار قبرم.............

میخوام بدونی که قلبم همیشه مال توس............

وجود من ذهن من همیشه مال توس............

نوشته شده در ساعت 15:7 توسط تنهایی| |

سلام عشقم ، سلام ، بانوي رؤياهام
سلام اي مهرِ تو خورشيدِ فرداهام
سلام اي ناجيِ بشكسته كابوسم
دگر با تو به دستِ شب نمي پوسم
خدا حافظ…
خدا حافظ كويرِ خشكِ دلتنگي
خدا حافظ سكوتي كه بد آهنگي
خدا حافظ هواي سردِ تنهايي
خزان از باغِ دل رفت و تو مي آيي
سلام عشقم ، سلام ، نامِ تو بر لبهام
سلام اي جاي خون بنشسته در رگهام
سلام اي گرميِ دستِ تو چون آتش
ز تن سرما گرفت و شعله ها دادَش
خداحافظ…
خداحافظ نفسهايِ غم و ترديد
خداحافظ كه...

نوشته شده در ساعت 12:36 توسط تنهایی| |